خاطرات نحوه مجروحیت
به روایت از هادی نعمتی : شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود. او دیده بود که نیروهای عراقی دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید. وقتی آمد گفت: چکار می کنید؟ گفتم: هیچی بحمدلله جلو تنگه را گرفتیم. گفت: من به خاطر همین آمدم. گفتم: خاطرتان جمع باشد. آنجا الان به لطف خدا گورستان عراقی ها شده است. بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد. خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود. بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاکریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است، که یک مرتبه یک گلوله به پشت خاکریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکش هایش هم دقیقا از روی سر ما رد شد. آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم. یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خودش را به این طرف خاکریز انداخت. دویدم و زیر بغلش را گرفتم. گفت: مرا رها کن. برو ببین حجت چکار شد؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است. دیدم یک بسیجی جوان 16 _ 15 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود. گفتم: پسر جان چه شده؟ گفت: من هیچی. اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند. با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند: بروید ببینید که حجت چکار شده است. سریع پریدم و به آن طرف رفتم. دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که بر تن داشت، می سوخت. بالافاصله خودم را به آن طرف خاکریز رساندم و صدا زدم: دوست بین پیت های آب را زود بیاور. سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند. چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود. شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد، گفتم: این سردار حجت، زود آبها را روی سرش بریز. آتش را که خاموش کردیم، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم. به شهید دوست بین گفتم: حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادر امداد به عقب ببریم. بعد خدمت شهید حافظی آمدم، دیدم ایشان ترکش خورده است. دستهای ایشان از قبل هم مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود. گفتم: برادر علی چکار شده اید. گفت: مرا رها کن. بگو حجت را چکار کردی؟ گفتم: حجت حالش خوب است. برادر علی شما بیایید به عقب بروید. گفت: نه من همین جا می مانم. گفتم: اینجا مانده اید چکار کنید؟ گفت: یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم؟ گفتم: می خواهید بیایید به بیرون که چاذکار کنید؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید. ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند. بعد دوباره گفت: حجت چه شد؟ گفتم: حجت شهید شد. سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم.
ثبت دیدگاه