همت در رفه مشکلات دیگران
به روایت از زهرا آذر نوید :یادم هست یک روز که با همسرم احمد چک در خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم صدای درب خانه آمد وقتی درب را بازکردم یکی از اقواممان بود که مقداری پول به طور قرضی از احمد می خواست من به احمد گفتم : ما پانصد تومان پول بیشتر در خانه نداریم . ایشان گفت : اشکالی ندارد ما در حال حاضر پولی که نیاز نداریم پس بهتر است به او بدهیم تا مشکل او حل شود . پول را به او دادیم و او تشکر کرد و رفت . بعد از ظهر همان روز یکی ازافرادی که به شوهرم بدهکار بود به درب خانه ما آمد و تمام بدهی که داشت تسویه نمود . من که از این موضوع خیلی متعجب شده بودم و ایستاده بودم و به همسرم نگاه می کردم او لبخندی زد و گفت : باید دست نیازمندی را بگیری تا خدا بی نیازت کند . این حرف او همیشه در گوشم مانده است و خاطره ای به یاد ماندنی در ذهن من مانده است .
ثبت دیدگاه