خنده
به نقل از خواهرشهید:با پیگیری ابراهیم، عبدالله را پیدا کردند و بهاجبار، او را به خانه فرستادند. آنقدر عاشق جبهه شده بود که حتی نمیتوانست، برای سالگرد محمدعلی و حبیب در خانه بماند و بعد برود.. سال ۶۳ بود و نزدیک عملیات بدر. عبدالله داشت وسایلش را جمع میکرد برای رفتن. مادر گفت: «عبدالله مامان، حداقل برا سالگرد باش و بعد برو.» خندهای کرد و گفت: «نمیتونم مامانم، نمیتونم بمونم.». مادر باز گفت: «یعنی من نباید یه مَحرم برا مراسم کمک دستم باشه؟» به سمت مادر برگشت و با لبخند و التماس گفت: «مامان، اگه به مَحرمه که من ده تا مَحرم برات جور میکنم، اما بزار برم.» مادر احساس میکرد که عبداللهاش را دیگر نمیبیند و این اصرارها هم فقط برای کمی بیشتر ماندن و بیشتر دیدنش بود. قول داد که بعد از مراسم، خودش در اولین اعزام که دو روز بعد از سالگرد بود او را راهی کند و سر قولش هم ماند. وقت رفتن یک دل سیر نگاهش کرد. وقتی بچهها راهی جبهه میشدند، با خنده به آنها میگفت: «کِی سر صدام رو میآرین؟» و اون ها هم هر کدوم یک جوابی میدادند. ابراهیم با خنده میگفت: «یا من صدام رو میآرم یا اون من رو .» و با این حرف راهی میشد. حالا که عبدالله داشت میرفت، باز همدم با لبخند همین حرف را تکرار کرد و عبدالله فقط خندید و رفت.. عملیات بدر که تمام شد، هم خبر شهادت ابراهیم را آوردند و هم خبر مفقودالاثری عبدالله ۱۶ساله را.
ثبت دیدگاه