شناسه: 221835

شجاعت و شهامت

راوی سید علی توکلی: یکبار (سید علی ) خودش تعریف می کرد. مادر جان ! یک روز خیلی خسته شده بودیم ، آمدیم تو سنگر خودمان و با دو نفر از همرزمان همان جا دراز کشیدیم. وقتی می خواستیم غذا بخوریم ، مقداری گوشت لای نان گذاشتم . ناگهن دیدم شعاع نور به داخل سنگر افتاده است . متعجب بود که این نور از کجاست که یکباره دیدم مار بزرگی از سوراخی سر در آورده است، گفتم : تو دیگر دشمن ما نباش ما اینقدر دشمن داریم که خدا می داند . همان لقمه ای که آماده کرده بودم ، گذاشتم دم سوراخ دیدم مار همان نان را برداشت و رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه