اولين اعزام
راوی انیس جواهری یگانه: یک روز سیّد علی به خانة ما آمد ، گفت : مادر جان ، نامه ای آورده ام. می خواهند بسیجی ها را به جبهه ببرند . شما به من اجازه می دهید؟ گفتم : بله من افتخار می کنم مادر جان ولی هنوز خیلی کوچک هستی . گفت : عیبی ندارد. مادر جان من می خواهم بروم . بیا این را امضاء کن . گفتم : چشم بسم الله کردم . گفتم : خدایا من فرزندم را به تو می سپارم هر طور که خودت صلاح می دانی . در راه امام حسین (ع) این هم ناقابل است . از امروز من دیگر فرزندی ندارم . نامه را امضاء کردم . فردای آن روز قرار بود به جبهه عازم شوند . رفتیم بسط بالا خیابان چون بسیجی ها باید از آنجا باید به حرم می رفتند. ایستاد ، تا یکبار دیگر او را ببینم . تعدادی که گذشتند ، یکدفعه دیدم «سیّد علی» آمد جلو گفت : مامان جان . گفتم : شما باز آمدی اینجا ؟ گفتم: بله ، مامان می خواهم یکبار دیگر با تو خداحافظی کنم دستهایش را دور گردنم حلقه کرده صورتم را بوسید و گفت : مامان از شما و بابا خیلی ، خیلی ، متشکّر هستم . به حقّ این «امام رضا (ع)» که به پیروزی برسیم . شما هم انشاءالله پیش «حضرت زهرا (س)» رو سفید بشوید . بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
ثبت دیدگاه