نيکوکاري
راوی انیس جواهری یگانه: یک شب که داشتیم غذا می خوردیم، در حیاط را زدند. سید علی رفت در را باز کرد. وقتی آمد. گفت: پیرمردی هست که شال سبزی هم به سردارد. من امشب غذا نمی خورم. مامان می خواهم بشقابم را برای این بندة خدا ببرم. گفتم: بردار ببر. پیرمرد را کناری نشاند و بعد برایش میوه و چایی و غذا برد و همانجا کنار او نشست و با او صحبت کرد.پیرمرد موقع خداحافظی صورت سید علی را بوسید و رفت. آن شب او دیگر غذا نخورد.
ثبت دیدگاه