عشق شهادت
راوی سید علی توکلی: گاهی اوقات علی آقا شوخی می کرد و خطاب به من می گفت: من دیگر دارم می روم و به شهادت نزدیک می شوم. خدا عرایض من را قبول کرده است. تا اینکه من یک خواب خیلی رحمانی دیدم و برای علی آقا تعریف کردم و گفتم: من این خوابها را در مورد شما دیده ام. اتفاقا علی آقا خیلی خوشحال شدند . اشکشان سرازیر شد و گفت: انشاءا... که عبادات و زحمات من مورد قبول خداوند قرار گرفته است، و شاید که من این مرتبه که به جبهه می روم دیگر بر نگردم، و آخرین باری باشد که به جبهه می روم. زمانیکه علی آقا می خواست به جبهه اعزام شود ما ایشان را تا سکوی راه آهن بدرقه کردیم، و تا زمانیکه ایشان می خواست دور بشود من دست تکان می دادم. و علی آقا با اشاره به من می فهماند که این آخرین مرتبه ای است که من دارم می روم و دیگر باز نمی گردم. این موضوع بین من وعلی آقا بود تا زمانیکه ایشان شهید شدند و آنموقع من این جریان را برای والدین و خانواده تعریف کردم، چونکه این موضوع یک راز بین من و علی آقا بود.
ثبت دیدگاه