شناسه: 222458

سعه صدر

یادم می آید که یک روز به مرخصی آمده بود. تازه به روستایمان رسیده بود که متوجه شده بود خانه یکی از همسایه ها آتش گرفته و کسی جرأت نمی کند به آن نزدیک شود. او ساک و وسایلش را در مسجد گذاشت و به کمک مردم آمد. دیدم یک نفر از آن طرف دوید و رفت توی آتش. مردم به او گفتند: « نرو، نرو » اما برادرم از پنجره وارد اتاق شد و قالیهای را که تازه آتش گرفته بود بیرون انداخت، و همه با هم آتش را خاموش کردند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه