تعاون و همکاری
به روایت از یدالله بیات : من به اتفاق شهید بیات در یک کلاس مشغول تحصیل بودیم زنگ تفریح زده شد آمدیم بیرون در گوشه ای ایستاده بودیم و ایشان از اوضاع نابسامان کشور در زمان پهلوی صحبت می کرد. ناگهان سنگی که معلوم بود از بیرون پرت شده بود به سر من اصابت کرد. همه ی دانش آموزان اطراف من از ترس اینکه مبادا پایشان گیر افتاد فرار کردند از سرم خون فوران می زد مدرسه دور سرم می چرخید سریع شهید من را بغل کرد و به سایه برد دستمالی از جیبش در آورد و به سرم بست خون که بند آمد مرا به بیمارستان رساند. زمان پهلوی خبری از امکانات پزشکی در مدارس نبود.
ثبت دیدگاه