آخرین وداع با دوستان
به روایت از محسن شراهی : خاطره مربوط می شود به آخرین خداحافظی شهید با من و دیگر اعضاء گروه ها داخل سنگر نشسته بودیم ایشان داخل سنگر که شدند یکی از بچه ها به شوخی گفتند عجب باد گیری داری این لباس ها مال فرماندهان است شهید سریع لباس ها را درآورد و به آن فرد تقدیم کرد نگاهی به سایر اعضا گروه کردند و پرسیدند کو کلاه آهنی شما گفتیم فراموش کردیم فورا کلاه آهنی خودش را به من داد و سفارش کرد حفظ جان واجب است نباید بدون کلاه آهنی توی خط باشیم با اصرار زیاد می خواستم کلاه آهنی را پس بدهم ایشان گفتند من دیگر کلاه آهنی لازم ندارم خداوند سرم را بدون کلاه دوست دارد خداحافظی کرد و نوار تیربار را به خودش بست تیر بار را روی شانه اش گذاشت و حرکت کردیم در گرما گرم نبرد متوجه او شدم سخت مبارزه می کرد ناگهان گلوله ی تانکی قسمت بالای سر او را قطع کرد و با خود برد. خودم را به او رساندم دیدم قسمت پایین فکش مانده است و به شهادت رسیده او را به عقب برگرداندیم وقتی بعد از بازگشت به دیدار خانواده اش رفتم جریان را برای مادرش نقل کردم. گفت تنها خواسته ی فرزندم دادن سر در راه خدا بود وقتی جنازه اش را در معراج دیدم بدون این که بقیه ی بدن فرزندم را ببینم گفتم این جنازه ی فرزند من است.
ثبت دیدگاه