خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی سید هاشم موسوی : دو شب قبل از شروع عملیات والفجر 8 محمدحسین بصیر را در خواب دیدم یک جایی واستاده که از گل های خرزهره حوض بزرگی که دور و برش پرگل و این طور چیزها بود . دور این استخرهایی که آب فواره می زند همه اش از همین گل های خرزهره و گل های خیلی قشنگ و زیبایی بود. آقای بصیر با لباس فرم شیک در حالی که یک سنگی هم دستش گرفته بود حال و احوال کردیم. گفت: بیا برویم . پرسیدم : کجا ؟ گفت : بیا برویم بابا اینجا خیلی باحال است . گفت : بیا برویم یک جای باصفا . بسیجی ها و پاسدارها بچه ها همه با هم هستیم . اینجا کیف دارد . من پاشدم . با او رفتیم و به اصطلاح همین دور استخر را دور زدم دورم کامل نشد مثل این که مرا یک کسی صدا بزند که بیا اینکار را انجام بده یک همچنین حالتی شد و گفتم : که حسین جان من بروم ببینم چه کار دارد . بعد رفتم آنجا و به اصطلاح برگشتم . وقتی آمدم گفت : دیر آمدی دیگر نمی خواهد بیایی . خداحافظ من خودم رفتم . راهش را کشید و رفت . هر چه ما گفتیم : بابا صبر کن آمدم من که می دانی لنگ هستم یواش یواش به تو می رسم تو دیر آمدی . دیگر صورتش را برگرداند و رفت . من در همان عملیات مجروح شدم .
ثبت دیدگاه