عشق شهادت
راوی سید حسن قاسمی : یک روز من به اتّفاق مادر برونسی به مشهد رفتیم چون برونسی مجروح شده بود. وقتی چشم مادر برونسی به عبدالحسین افتاد دست به گردن فرزندش انداخت و شروع به گریه کرد. برونسی گفت: مادر. به حال خودت گریه کن. دعا کن که من شهید شوم. مجروح شدن که چیزی نیست. تازه اگر دست و پای من قطع شود چیزی نیست.
ثبت دیدگاه