خاطرات بعد از مجروحيت
راوی معصومه سبک خیز : یکسری از ناحیه پشت خیلی شدید زخمی شده بودند ، به نحوی که پشتشان سوخته بود ، فکر می کنم بمب شیمیایی زده بودند ، که دکتر می آمد به خانه و پانسمان پشت ایشان را عوض می کردند ، وقتی هم دکتر به خانه می آمد که پانسمان را عوض کند ، پرده ها را می کشیدند که ما نبینیم . یک روز مادرم می گفت : ما رفتیم از پشت پنجره (شیشه ) نگاه کنیم تا ببینیم که چکار شده است که هر زمانی دکتر می آید ، پانسمانش را عوض کند همه ما را از خانه بیرون می کند و در راه می بندند و پرده ها را هم می کشند و می گفت : مادر اگر ببینی تمام پشتش سوراخ سوراخ شده و گوشت ندارد ، رسیده به استخوان . شهید گفت : نه خاله هیچی نیست . آنجا هم توی بیمارستان یک خوابی دیده بود ، درست برای ما تعریف نکرد . آنجا هم شفا پیدا کردند .
ثبت دیدگاه