خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
به روایت از شیخ رمضان بخشنده : یک شب خواب دیدم که بهمراه برادرم به داخل سرد خانه بیمارستان رفتیم وقتی من یکی از کشوهای سرد خانه رابیرون کشیدم جنازه آقا یعقوب را دیدم خیلی ناراحت و متاثر شدم ومی خواستم فریاد بزنم ولی حضور برادرم و خجالت از ایشان مانع اینکار می شد . بهر حال صبح که از خواب بیدار شدم حالت عجیبی داشتم و خیلی نگران آقا یعقوب بودم و خوابی که دیده بودم را برای زن داییم تعریف کردم و ایشان گفت : " انشاءالله که خیر است و آقا یعقوب امروز به مرخصی می آید " وقتی سفره صبحانه را آماده می کردم مادرم آمد گفت :" دخترم شوهر خواهر آقا یعقوب از مشهد آمده و در حال صحبت کردن با پدرت است . حضور ایشان به تنهایی و در آن فصل سال برنگرانی من افزود . وقتی پدرم آمد به او گفتم : پدرجان داماد آقا یعقوب با شما چکار داشت ؟ پدرم گفت : داماد ایشان نبود بلکه یکی از دوستانم بود که در مورد شالی ها با من صحبت کرد و رفت و شما اشتباه می کنید . اتفاقاً در آن روز قرار بود پدرم شالیها را آفتاب بدهد و بعد به شالیکوبی ببرد ولی پدرم اینکار رانکرد وقتی علت را جویا شدم گفت : تا جایی کار دارم که باید بروم . گفتم :" پدرجان حقیقت را به من بگویید داماد آقا یعقوب به منزلمان آمدند و گفتند :" باید به مشهد برویم زیرا آقا یعقوب مجروح شده و در بیمارستان بستری می باشد . " وقتی این موضوع را فهمیدم با خود گفتم تا " انشاءالله که سالم است ولی اگر مجروحیت ایشان شدید هم باشد مهم نیست ولی شهید نشه . آماده حرکت به سمت مشهد شدیم که به همراه ما دومینی بوس از فامیلها هم آمدند . در راه دعای توسل و نوحه خواندند و می گفتند:" یکی از بچه های روستا شهید شده و این مراسم بخاطر اوست . " وقتی به منزلمان رسیدیم عده ای پاسدار را دیدم که در کنار منزلمان ایستاده اند وقتی وارد خانه شدم پرچم سیاهی را در کنار عکس آقا یعقوب دیدم و آنجا دیگر هیچی نفهمیدم . هرگز برایم باور کردنی نبو د که آقا یعقوب دیگر در کنار ما نیست .
ثبت دیدگاه