خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از عصمت دایی : به یاد دارم سالگرد شهادت پسرم رضا به اصرار دوستانش و همرزمانش حجله ای جلوی درب منزل بستیم البته من سخت مخالف بودم و می ترسیدم ریا شود چون رضا هیچ وقت از ریا کاری خوشش نمی آمد شب که مجلس سالگردش تمام شد و می خواستم بخوابم با خدای خود گفتم من نمی دانم این مجلس سالگرد به روح پسرم رسیده یا نه؟ اگر روح پسرم راضی باشد و آن ریا کاری نباشد من خوابش را ببینم. همین که خوابیدم دیدم رضا آرام آرام از درب منزل به خانه آمد و چند بار بلند بلند گفت: مادر جان دستت درد نکند خیلی خوب بود و همین آرامش عجیبی به من داد و خدا را شاکر شدم که مرا از این دو دلی بودن بیرون آورد و بر این جمله که شهیدان بر همه ی امور آگاهند ایمان آوردم.
ثبت دیدگاه