اولین اعزام
به روایت از ناصر امیری مهر : یادم می آید یک روز مادر رضا به من گفت رضا وسوسه شده که به جبهه برود اما چون خیلی خجالتی بود نتوانست به خود شما در میان بگذارد به من گفت اگر می خواهی به جبهه برود به مادرش گفتم اشکالی ندارد. بگذارید کارهایش را که انجام داد بگویید بیاید پیش من . ظهر جمعه بود که در طبقه ی پایین منزل رستورانی داشتیم و من آن جا مشغول کار بودم که آمد و گفت اگر اجازه دهید من با دوستانم امروز به جبهه بروم و فقط من یک کلام حرف به او گفتم که ببین بابا اگر می خواهی به خاطر خدا و اسلام به جبهه بروی اشکالی ندارد برو اما اگر هوس جبهه رفتن کردی و از روی بچگی درخواست را رد می کنی یا این که در نظر داری بگویند پسر حاج آقا امیری به جبهه رفته و یا از جبهه برگردی موقعیتی کسب کنی نه من راضی هستم و نه خدا که به جبهه بروی. دیدم چشمهایش پر اشک شد و از پیش من رفت شب که به منزل آمدم دیدم رضا به جبهه نرفته و مادرش امد و گفت: مگر تو به رضا چی گفتی که او به جبهه نرفت و من هم در مورد صحبت هایی که با رضا در رستوران کرده بودم به مادرش چیزی نگفتم دقیقا شش ماه از این ماجرا گذشت و درست آن روز هم جمعه بود که رضا دوباره به رستوران آمد و با من روبوسی کرد و گفت: پدر جان من حالا به صحبت شما رسیدم و الان که می خواهم به جبهه بروم همه چیزم برای خداست اگر اجازه دهید من بروم. بعد من هم او را بوسیدم و او را تا راه آهن بدرقه کردم تا همراه دوستانش به جبهه برود.
ثبت دیدگاه