شناسه: 224638

خوابو رویای شهید

به روایت از طوبی فرجی : اسدا ... خودش را برای رفتن به خدمت سربازی آماده کرده بود 10روزی را در حوزه نظام وظیفه بود و ما به چشم به راهش . یک روزی یکی از دوستانش آمد و گفت : 500نفر از نیروهای معاف شدن و من هم جزو آنها بودم . روزها سپری شد تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید . یکروز اسدا... گفت : مادرجان من دیشب خواب دیدم .سیدی با چهره ی نورانی به من یک دست لباس سبز داد و گفت اینها را بپوش ، تو دیگر سرباز اما زمان (عج) هستی من هم آن لباسها را پوشیدم . اسدا... با بیان این مطلب اظهار داشت که می خواهد به سپاه برود و ثبت نام کند.به او گفتم: مادر جان، رفتن به سپاه که بد بختی نیست بلکه مایه خوشبختی است. او برای ثبت نام به سپاه رفت. زمانی که برگشت گفت: مسئولین آنچا گفتن یک ماه دیگر خبر بگیرید او رو به من کرد و گفت: بروید صورت مادرتان را ببوسید و از او قدردانی کنید که شما را این گونه تربیت کرده است تا یاریگر اسلام باشید و رضایت او را جلب کنید. اسدا... گفت: مادر، شما راضی هستی، من به سپاه بروم ؟ گفتم:راضی هستم ولی دلم یک جوری هست. اسدا... گفت: شما می گوید تو یار حضرت زهرا (س)ا ی کاش من بودم و آبی به دهان فرزندان شما می دادم ،حال چطوری شده که به من میخواهم بروم و آنها را یاری کنم ، شما چنین حرفی را میزنید؟ به او گفتم برو و خدا پشت و پناه شما باشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه