شناسه: 224971

وفای به عهد

حسین روزی آخری که می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: " در کردستان شلوارهای خوبی دارد، می خواهید برای شما بیاورم. " گفتم: " خوب اگر وقت کردید برایم بخرید. " ایشان اخلاق بسیار خوبی که داشتند، خوش قولی او بود. اگر به کسی قول می داد حتماً‌ عمل می کرد. بعد از شهادتش وقتی که وسائل شخصی و ساک او را آرودند، درون ساکش شلوار و مقدار بسیار زیادی پول خرد و چیزهای دیگر درون ساک بود. هر کسی از دوستان و آشنایان مقداری از وسایل شهید را به عنوان تبرک برداشتند. شلوار را هم به من دادند. مادرم گفت: " دخترم بهتر است شلوار را که یادگاری برادرت است را در خانه ما به امانت بگذاری، اما از آنجا که من تمام خاطراتم از حسین در همان شلوار خلاصه شده بود موافقت نکردم. " هر وقت که دلم هوای حسین را می کرد با همان شلوار حرف می زدم و گریه می کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه