خاطرات جنگي
راوی مجید مصباحی: خود برادر محمد حسین مهاجر یک خاطره ای برایم تعریف کرد ایشان گفت : درعملیات تنگه چزابه که یک مقدار عملیات ناموفق بود صبح بعد از اذان که هنوز هوا گرگ و میش بود آمدم دیدم که یک نفر اورکتی روی صورتش کشیده و پاهایش را در بغل گرفته و نشسته و کلاهش را روی سرش انداخته است من به او گفتم : نامرد ، تو اینجا نشستی و بچه ها دارند شهید و مجروح می شوند کسی نیست بیاید کمک کند تو آمدی و این عقب نشستی اینقدر راحت برادر مهاجر گفت: تا این را به آن فرد گفتم یک دفعه برگشت و دیدم که یک افسر عراقی است با او گلاویز شدم و همدیگر را به زمین زدیم - آنموقع برادر مهاجر حدود 18-17 ساله و آن عراقی حدود 26-25 سال داشتند - بعد من خودم را از او کندم او کلتش را درآورد و 5-4 گلوله به سمت من شلیک کرد و خدا خواست که به من نخورد .
ثبت دیدگاه