شناسه: 225934

توصيه هاي شهيد

راوی فاطمه مهاجرقوچانی: به یاد دارم کتابخانه نزدیک منزل ما بود که من می رفتم وکتاب برای مطالعه به خانه می آوردم یک روز که کتاب تارزان را از کتابخاناه امانت گرفتم و شب همین طور که دراز کشیده بودم و داشتم آن را می خواندم برادرم محمدحسین آمدوبه من گفت : این کتاب چیه که داری می خوانی گفتم : کتاب قصه است خودت گفتی ازکتابخانه بیاور و بخوان . من هم گرفتم ودارم می خوانم ایشان گفت: من گفتم این کتابهارا بگیر حیف نیست این همه کتاب هست وتو ازهمه جا رفتی و این کتاب را انتخاب کردی ؟ گفتم : من که نمی دانستم دوستانم گفتند این کتاب خوب است ومن هم گرفتم ایشان ناراحت شد و همینطور که داشتم صفحات آخر کتاب را می خواندم کتاب را از دستم گرفت و ناخودآگاه پاره کرد من شروع به گریه کردم وبه برادرم محمدحسین گفتم : چرا این کار را کردی این کتاب مال کتابخانه بود ایشان گفت : اصلاً دیگر نمی خواهد به این کتابخانه بروی من فکر می کردم که این کتابخانه ی خوبی است ولی باورم نمی شود که از این جور کتابها داشته باشد من گفتم : من پیش دوستانم خجالت می کشم بروم وبگویم که برادرم کتابم را پاره کرده است ایشان گفت: من عصبانی بودم که این کار را کردم یکی از همین جلد کتاب را برایت می خرم ببر ولی دیگر نمی خواهم از فردا با این کتابخانه بروی فردا ایشان مانند همان کتاب را برایم خرید و من به کتابخانه تحویل دادم ودیگر به آنجا نرفتم بعد از آن روز هم خودبرادرم محمد حسین کتابهای مختلفی را از جمله کتابهای شهید دستغیب و شهید مطهری را برایم می آورد و من آنها را مطالعه می کردم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه