شناسه: 225963

حرمت والدين

راوی بهجت نقیبی مقدم: شب چهلم فرزندم محسن بود که ازطرف سپاه آمدندوگفتند : حاج خانم ما می دانیم که محسن شهید شده است ولی از جبهه تلفن زدند که محمد حسین راسریع بفرستید خواهر و شوهر خواهرم گفتند: نه الان حال مادرش خوب نیست گفتم : نه حالم خیلی خوب است درجبهه بیشتر به فرزندم محمدحسین نیاز دارند بگذارید برودامانتی است مال خدا ، الان خدا داردمن را امتحان می کند خلاصه صبح فرزندم محمد حسین آماده شد و اززیرقرآن که رد شد گفت : مامان ، من عازم هستم حلالم کن به او گفتم : خدا شاهد است فقط برای رضای خدا فرستادمت برو مادر دست علی به همراهت . رفت و بعد از مدتی مجروح شد و برگشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه