شناسه: 225979

ساده زيستي و پرهيز از تجمل

راوی بهجت نقیبی مقدم: به یاد دارم روزی که جشن عقد فرزندم محمد حسین را توی تالار گرفته بودیم هر کار کردیم که ایشان به همراه عروس خانم توی تالار بیاید، مخالفت می کرد و می گفت: منو بکشید توی تالار قسمت خانم ها نمی آیم. گفتم: مادر جان برایت کت و شلوار درست کردیم، آخه بابا اینطوری که نمی شه. بالاخره مادر خانمش رفت و از ایشان خواهش کرد. محمد حسین به ایشان گفت: اگر بیایم لباسم را عوض نمی کنید. خلاصه او نه کت و شلواری که برای مجلسش درست کرده بودیم پوشید و نه حتی کفشهایش را عوض کرد بلکه با همان کت و شلوار و کفشی که به مسجد می رفت و به تن داشت وارد تالار شد و سریع به اتفاق خانمش یه دوری زد و به خانم ها خوش آمد گفت و از تالار خارج شد و گفت: دیگه تمام شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه