خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی ذبیح ا... نیکبخت: وقتی مادر ابوالفضل از بیمارستان آمد کمی دل شکسته بود ودر عالم خواب یک مرتبه دیدم نوری آمد خانه و فضای خانه نورانی شد نگاه کردم دیدم برق خاموش است پشت پنجره ابوالفضل را با شال سبزی دیدم که ایستاده است و دارد برای من دست تکان می دهد و خداحافظی می کند من صلوات فرستادم دیدم این نور زیاد شد که خودم تعجب کردم سراغ مادرش رفتم و بیدارش کردم و گفتم من ابوالفضل را دیدم.
ثبت دیدگاه