خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا علیزاده : فرزندعزیز شهیدم مجید قبل از اینکه به درجه رفیع شهادت نائل گردد توصیه کرد به ما که برایم گریه نکنید درآن دنیا به دردتان مىخورم اما یک بار که بر سر مزارش رفتم ناراحت شدم و همان طور که قرآن خواندم گریه هم کردم بعد از سر مزار که برگشتم خسته بودم و خوابیدم و در خواب دیدم مجید داخل اطاق شد مانند ز مانى که از درب مغازه مىآمد داخل اطاق ایستاده بود بعد درب حیاط را زدند رفتم درب را باز کردم دیدم یک وحشتناکى است گفت کمکم کنید خیلى ترسیدم برگشتم آمدم داخل خانه که پول بردارم به دنبال پول مىگشتم که این فقیر سریع از در خانه برود اما پول پیدا نکردم بعد مجید که داخل خانه ایستاده بود یک عدد اسکناش پنجاه تومانى از جیبش در آورد و داد من هم پول را بردم و دادم، خیلى ترسیده بودم و از خواب بیدار شدم و با خود گفتم مجید جان دیگر برایت گریه نمىکنم.
ثبت دیدگاه