عشق به جهاد
راوی علی اکبر مومن : ده روز قبل از عید بود که ایشان مرخصی گرفته و به خانه آمد . جلوی در حیاط نشسته بودم که دیدم آمد . خوشحال و خرم صورتش را بوسیدم وخیلی از آمدنش خوشحال شدم ، چرا که در عرض دو سال و نیمی که به جبهه می رفت هر چهار ماه ده روز به مرخصی می آمد . به وی گفتم : خوشحال شدم که شما آمدید . از سپاه پاسداران آمدند - مثل اینکه شما پاسدار شده ای - که شما را ببرند و یا اینکه از شما سؤالاتی بکنند وگفتند : حتما باید خودش باشد و امضاء کند . گفتم : هر چه می خواهید بدهید من پدرش هستم گفتند : باید خودش باشد . سپس به شهید گفتم : بابا اگر صلاح می دانی بیا مشهد چون که الان پاسداری . در مشهد خدمت کن چرا که خدمت در مشهد با منطقه یکی است - اگر کسی بخواهد برای خدا کار کند - اینجا جلوی چشم ما هستی بهتر است . شهید در جواب گفت :شما برای یک بار هم که شده به جبهه بیا ، آنجا امام زمان (عج) بوضوح می بینی . بین آخرین حرف ایشان بود و روز بعدش خدا حافظی کرد و رفت .
ثبت دیدگاه