خاطرات بعد از مجروحيت
راوی علی زرمهری : در عملیات خیبر من و سید احمد خط جلو بودیم آتش دشمن شدید بود جلوتر از ما یک خمپاره 81 بود که بچه ها برای آن گلوله بردند . یکی از بچه ها فریاد زد و گفت:سید احمد شهید شد سریع رفتیم بالای سرش دیدم زخمی شده است زیر بغل هایش را گرفتیم که ایشان را به عقب ببریم گفت : مرا به عقب می برید گفتم : بله وظیفه مان است با حالت شوخی و خنده گفت: واقعاً می خواهید مرا به عقب ببرید گفتم : بله شما را به عقب می بریم ناگهان یک گلوله ی خمپاره نزدیکمان به زمین خورد و بعد از آن چیزی نفهمیدم وقتی چشم باز کردم دیدم در بیمارستان هستم
ثبت دیدگاه