عشق به جهاد
راوی طاهره مرادنژاد : دومین باری که برای ملاقات آقای سید احمد به بیمارستان امدادی رفتم وقتی وارد سالن بیمارستان شدم دیدم عصا زیر بغلش گرفته است و از پله ها پایین می آید. - پایین آمده بود که ما ایشان را به خانه ببریم- گفتم: مادر جان شما با این وضعیت کجا می خواهی بروی؟ گفت: برادرهایم در جبهه سختی و مشقت بکشند و من در بیمارستان بخوابم؟ من هیچ کارم نیست آقا سید احمد را به خانه بردیم. پنج روز نگذشت که دو مرتبه به جبهه رفت.
ثبت دیدگاه