خاطرات سياسي
راوی سید کمال موسوی: روزی آقای هاشمی نژاد در مدرسه ی نواب مشغول صحبت بود یادم است من با سیدجمال روی بام مدرسه نشسته بودیم و سخنرانی گوش می کردیم. یک دفعه آمدم لب دیوار جلوی بست بالا خیابان لب دیوار نگاه کردم دیدم یکی از دیزل های ارتش آمده ایستاده در حالی که کالیبر50 روی آن نصب بود سخنرانی که تمام شد این شروع کرد به رگبار هوایی زدن ما هم تا آن موقع صدای تیر کالیبر را نشنیده بودیم. خیلی وحشت کرده بودم برای سید جمال دو مصیبت شده بود یکی این که می خواست خودش را نجات بدهد و یکی هم می خواست مرا از مهلکه ردم کند یک کوچه ای کنار همین مدرسه بود آمدیم توی کوچه نمی دانم چطوری مرا کشید و آورد آنجا یادم نیست گاهی اوقات آدم توی شرایطی قرار می گیرد نمی فهمد چطور مسیر را طی کند کوچه پر از نعلین بود رفتیم سمت طبرسی یا دور حرم تظاهرات بود مرگ بر شاه و درود بر خمینی.
ثبت دیدگاه