خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی فاطمه خرقی: مدتی بود که ناراحت بودم تا این که شبی خواب دیدم سیدجمال آمد پاهایش را انداخت دور کمرم، دستهایش را هم به دور گردنم انداخت. همین طور فشار می دادمش گفتم: مادرجان تو کجا بودی؟ گفت: من هم تو را می خواهم دوستت دارم. دلم برایت تنگ شده است.
ثبت دیدگاه