حالات معنوي خاص
راوی ابراهیم حسن زاده: دو ماه قبل از عملیات والفجر3 در خدمت سیدجمال موسوی در گردان ولی الله بودیم و در کادر گروهان یک ولی الله در خدمت دیگر عزیزان با ایشان همرزم بودیم در پایگاه ظفر در سال 62 خرداد بود که وارد شدیم و دیدیم این عزیزان در سوله ای گرد هم هستند و ما هم به جمع آنها پیوستیم و جمع خوبی را آنجا تشکیل داده بودیم و از معنویت این عزیزان بهره می بردیم جمال موسوی یکی از آن افرادی بود که سخن خیلی نمی گفت وقتی هم سخن می گفت سخنان سنجیده و پر باری را در میان جمع مطرح می کرد. هر چه به عملیات نزدیک می شدیم همدیگر را بیشتر می شناختیم و سعی می کردند که یکدیگر را در وجود هم بیشتر پی ببرند تا ببینند کدامیک از بچه ها در این عملیات شهید می شوند و شفاعت نامه ای از ایشان بگیرند رسم این بود زمان جنگ یکی از بچه ها که چهره ی نورانی تری پیدا می کرد و به خداوند نزدیک می شد بهش می گفتیم که شما نزدیک است که دیگر شهید شوی قول بده ما را هم شفاعت کنی یک عده یادگاری ازش می گرفتند یا امضایی می گرفتند بهرحال سیدجمال جزء آن افرادی بود که تقریبا نورانیت چهره اش زیاد شده بود و خوب آن هم فکر می کنم که به سبب بندگی خاص خداوند این نورانیت در چهره شان آشکار شده بود و خوب ما سعی می کردیم که از ایشان طلب شفاعت کنیم و یا این که امضایی از ایشان بگیریم که اگر شهید شدی ما را هم شفاعت کن. ایشان زیر بار نمی رفت و می گفت ما کجا و شهادت کجا به هر حال ایشان شکسته نفسی می کرد. هر وقت با ایشان صحبت می کردیم خودش را بنده ی حقیر و کوچکی می دانست و می گفت این حرفهایی که شما می زنید در شان ما نیست به هر حال رفتیم در منطقه ی عمومی مهران جهت شناسایی هایی که می رفتیم خیلی به دشمن نزدیک شدیم چون خیلی آدم شجاع و نترسی بود جاهایی بود که باید پشت خم راه می رفتیم و حتما کلاه آهنی سرمان بود ولی این عزیز بزرگوار می گفت مرگ دست خداست و یک مقدار بی احتیاطی که نمی شود گفت ولی ترس و ان چیزی که در انسان وجود دارد که انسان بترسد ایشان کمتر می ترسید مثلا اگر خمپاره ای، اگر در نزدیکی ما می خورد اکثر بچه ها خیز می رفتند ولی ایشان یک خیز کمرش را خم می کرد و نترس بود از لحاظ شجاعت واقعا نترس بود از لحاظ شجاعت واقعا انسان شجاع و بی باکی بود تا این که در عملیات گشت شناسایی ها به اتمام رسید و ماموریت پانزده روزه ایی که از منطقه داشتیم که شناسایی کنیم به پایان رسید و برگشتیم به پشت خط در پایگاه بدر در آنجا نیروها را از مشهد و شهرستان ها اعزام کرده بودند و در آن پایگاه مستقر شده بودند وقتی به پشت خط در پایگاه بدر برگشتیم سیدجمال موسوی هم همراهمان بود آقای عرفانی هم فرمانده گروهان بود نیروها را تقسیم بندی کردند و یک گروهان نیرو به گردان یک دادند آقای عرفانی بعدا شهید شد بعنوان فرمانده گروهان معاونین خودش را جمع کرد و جلسه ای گذاشت که نیروهایی را که گرفته ایم چگونه سازماندهی کنیم آرایشی که گروهان ما بگیرد چطوری باشد در این جا تک تک عزیزان کادر گروهان صحبت می کردند و سیدجمال در این جا یک نکته ی حائز اهمیتی را متذکر شد که در گشت شناسایی هم بارها متذکر شده بود که اگر بخواهیم از پشت به دشمن حمله کنیم نیاز است که یک نیزه ایی داشته باشیم که از جلو به اینها تقریبا سر دشمن را گرم کنید تا ما بتوانیم به راحتی از آن معبری که به پشت دشمن راه دارد عبور کنیم در این جا که ایشان این مسئله را مطرح کرد آقای عرفانی به فکر این افتاد که یک دسته ی ویژه ای را تشکیل بدهیم که در خاطرات آقای عرفانی متذکر شدم به هر حال لحظه به لحظه عملیات نزدیک تر می شد و نیروها و گروهان با کادر گروهان صحبت می کردند مخصوصا با آرپی جی زن های گروهان جلسات جداگانه ای داشت چرا که در آن لحظات اولیه ای که حمله آغاز شد نیاز بود که آرپی جی زن ها دل و جرات بیشتری داشته باشند و بتوانند زیر رگبار کلوله بایستند و هدفهای مورد نظر را هدف قرار بدهند به هر حال سیدجمال موسوی زحمت بسیار کشیدند در آن مدت زمانی که در قرارگاه بدر بودیم با تک تک بچه ها صحبت می کرد کلاس های متعددی گذاشته می شد چه از نظر نظامی چه از نظر عقیدتی به هر حال ایشان در کلیه این کلاس ها و مراسمات شرکت فعال داشتند تا این که دو شب قبل از عملیات فرا رسید و ما رفتیم منطقه ای که نزدیک به دشمن بود کانال رودخانه ای بود که خشک بود از آن جا ما باید حدودا یک روز پیاده می رفتیم تا می رسیدیم به پشت تپه هایی که مورد نظر بود در این مدت راهپیمایی که داشتیم یکی از کسانی که به بچه ها روحیه می داد و بچه ها را از خستگی در می آورد سیدجمال موسوی بود لهجه ی بسیار زیبایی داشت به هر حال رسیدیم در پای معبر و در آنجا بود که باید تقسیم بندی می شدیم هر کدام از کادر گروهان باید با یکی از دسته ها می رفت و این جا بود دسته ای که خط شکن شده بود سیدجمال موسوی اعلام آمادگی کرد و پیشنهاد داد که من با این دسته می روم که خط شکن است و توافق شد که ایشان با آن دسته ی خط شکن بروند وارد عمل شده و فکر می کنم روی تپه ی سیصد و هفت مستقر شدیم وقتی تعدادی از بچه های آن دسته به بالای آن تپه رسیدند من هم با یکی از دسته های دیگر پشت سر وارد عمل شدیم و رسیدیم بالای تپه. سیدجمال از آن سوی تپه صدا زد که حسن زاد کسی آب نخورد احتمال این که آب ها سمی باشد وجود دارد و ایشان به راهش ادامه داد و حمله ی بعدی را آغاز کردند و از تنگه ی فکر می کنم دراجی به سوی تپه 343 حرکت کردند تپه 307 را به تصرف درآوردیم در حالی که جمال موسوی هنوز در قید حیات بود ما به پاکسازی تپه 307 پرداختیم و جمال موسوی و تعدادی از دوستان و بچه های گروهان به عملیات ادامه دادند و بسوی تپه 343 رفتند صبح دم بود بچه ها تپه ی 343 را هم گرفته بودند و در آنجا آقای برونسی فرماندهی تیپ، صبح روی تپه ی307 حضور داشتند که از پشت بیسیم با یکی از همین فرمانده گروهان های گردان ولی الله بحث می کردند که شما چرا نیروهایت را بالا نمی کشید در آنجا بود که بچه های بیسیم چی خبر دادند که سیدجمال موسوی شهید شد وقتی ما رفتیم روی تپه343 دیدم که آقای موسوی شهید شده است. وقتی پیکر مطهر این شهید را آنجا دیدم خیلی متاثر شدم که چرا من جای او نیستم چرا این شهید بزرگوار که این قدر شجاعت و بزرگواری داشت چرا ایشان شهید شود؟ چرا ایشان نماند که بچه ها بتوانند با انسی که ایشان گرفتند بهره ی بیشتر ببرند به هر حال جان انسان دست خداست هر لحظه اراده کند هر چه انسان دارد باید طبق اخلاص گذارد و ندای حق را لبیک بگوید.
ثبت دیدگاه