خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی بتول مقیسه ای: دلم خیلی برای حسین تنگ شده بود . شب او را در خواب دیدم که آمده و سر حال است با برادر و خواهرش احوال پرسی کرد بعد آمد پیش من و گفت : خوب مادر چکار کردی در این مدّت ؟ خندیدم و گفتم : چکار می خواستی بکنم . کار حضرت ایوّب را کردم و او خندید و از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه