شناسه: 230749

توصيه هاي شهيد

یک دفعه که سه ماه درجبهه بود یکروز نزدیک ظهر بود آمد و دیدم چشمهایش قرمز است از او سوال کردم که چه شده است ؟ گفت : خیلی سرم درد می کند اصلاً حال حرف زدن ندارم شاید هوای قطار مرا گرفته و تا این را گفت به زمین افتاد مادرم سریع رفت وبه بیمارستان تماس گرفت و آمبولانس آمد و ایشان را به بیمارستان امام رضا (ع) منتقل کردند و اینقدر شدت تب او بالابود که از سرش تا انگشت پایش داخل یخ گذاشتند یعنی اینقدر تب داشت بعد از اینکه حالش بهتر شد و از او سوال کردیم که چه شده چیزی نگفت فقط اصرار داشت که زودتر مرخص شود تا به جبهه برود . ووقتی که از بیمارستان مرخص شد و او را به منزل آوردم هرچه اصرار کردم که تو زن داری و بگذار حالت بهتر شود ولی قبول نکرد و حتی به همسرش هم گفته بود که این دفعه که بروم دیگر برنمی گردم و همانطور هم شد وطولی نکشید رفت و شهید شد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه