خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا خجسته زارعتی: یک شب خواب دیدم قاسم در حالی که سوار بر موتور بود از درب حیاط بیرون رفت . من نیز پشت سرش از حیاط بیرون رفتم - یکی از پسرهای خواهرش هم پشت سر او سوار بود - و از او پرسیدم : کجا می روی ؟ قاسم در جوابم گفت: هیچ جا مادر، یک لبخندی زد و دو مرتبه گفت : می خواهم به داخل باغ بروم - یک باغ زیبایی بود - دیدم پیاده شد و چکمه هایش را پشت موتورش گذاشت و یک لبخندی هم به ما زد و رفت.
ثبت دیدگاه