شناسه: 232015

شجاعت و شهامت

یک? از همرزمان پدرم تعریف م? کرد که: یک شب بخاطر اینکه از برادران پاسدار اسیر شده بود و ما در حال آماده باش بودیم. یکدفعه متوجه شدم آقا? محمد? نیست در نتیجه بدنبال ایشان گشتیم وقت? پیدایش نکردیم احتمال دادیم که ایشان هم باید اسیر شده باشد که یکدفعه با شنیدن الله اکبر به سمت دره ا? راهنمای? شدیم وقت? رفتیم دیدم ایشان است که م? خواهد برود و آن برادر پاسدار را نجات دهد مانع دفتنش شدیم و گفتیم: تعداد آنها زیاد است و ما تقاضا? کمک کردیم صبر کن نیرو? کمک? بیاید با هم م? رویم ایشان در ظاهر قبول کرد و نرفت اما تا صبح گریه کرد و م? گفت که الان دارند او را شکنجه و عذاب م? دهند در حال? که ما راحت اینجا نشسته ایم و بعد با صدا? بلند گفت شما چطور اسمتان را سرباز امام زمان "عج" م? گذارید در حال? که سرباز امام زمان "ع" به مسائل اینقدر ب? اهمیت نیست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه