شناسه: 232064

خاطرات سياسي

یادم می آید یک دفعه من و علی محمد و چند نفر از دوستان و دایی علی محمد هرکداممان یک تیر و کمان دستمان گرفته بودیم و اول ایستاده بودیم و هر کس که رد می شد می گفتیم: شما باید بگویید " مرگ بر شاه " که بر عکس هم یکی از طرفداران شاهی که سردسته اهل محل، البته افراد شاهی بود جلویمان سبز شد که این کار ما باعث ناراحتی ایشان شده بود و ایشان پیش پدر علی محمد رفته و به وی گفته:" شما بچه هایتان را وادار می کنید که این کارها را انجام بدهند."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه