عشق به جهاد
راوی غلامعلی محمد زاده : یک روز نعمت الله در صحرا با تراکتور زمین را شخم می زد. من به صحرا رفتم و با او احوالپرسی کردم. و بعد با هم صحبت کردیم . و ایشان درباره بی ارزشی دنیا صحبت کرد و اینکه اگر الان امکان داشته باشد. تراکتور را رها کرده و به جبهه بروم. روزی که به جبهه عازم می شد. مردم روستا می خواستند به شهرستان تربت حیدریه مسافرت کنند. سوار مینی بوس روستا شده بودند تا به آنجا عزیمت کنند و در همین حال بود که همسر نعمت الله یکی از فرزندانش را که حدوداً 3 تا 4 ماه بیشتر نداشت آورده بود، تا نعمت الله با او خداحافظی کند و او را ببوسد ، ولی ایشان در آن هنگام از گرفتن آن فرزند امتناع ورزید و فرزند را قبول نکرد وقتی جریان را از او سؤال کردند او پاسخ داد که اگر من با فرزندم روبوسی کنم همیشه در جبهه به فکر او خواهم بود و از هدف اصلی خودم شاید باز بمانم.
ثبت دیدگاه