عشق به جهاد
راوی معصومه بنی اسدی : به یاد دارم چون یکی از برادرانم جبهه بود وقتی محمد هادی می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان می گفت : شما به جبهه نرو و درست را بخوان ، اما ایشان قبول نکردند ، وقتی شب خوابید من به شوهرم گفتم : فردا صبح محمد هادی را از خواب بیدار نکنیم تا از کاروان عقب بماند و بدین وسیله از رفتن ایشان به جبهه جلو گیری کنیم . هنوز حرف ما تمام نشده بود که محمد هادی تأکید کرد حتماً من را از خواب بیدار کنید . در غیر این صورت من پیاده به جبهه خواهم رفت .
ثبت دیدگاه