شناسه: 233139

عشق به جهاد

به روایت از مرتضی قربانی : حدود چهل روز به مرحله دوم عملیات والفجر یک مانده بود که جهت سخنرانی و سرکشی نیروهای منطقه چهار به پادگان 92 زرهی قسمت زرهی توپخانه رفتیم قبل از ساعت 7 صبح به آنجا رسیدیم چند نفر از نیروهای کادر و برادران مشمول واحد در رابطه با مسائل و مشکلات خانوادگی شان به من مراجعه کردند آخرین نفری که مراجعه کرد بعد از سلام و علیک و فشردن دستهای من، خودش را این چنین معرفی کرد : برادر مسعود گنج آبادی معاون واحد پرسنلی هستم. من هم وضعیت پرسنلی را از ایشان پرسیدم گفتند: برادر مراد نژاد که مسؤول پرسنلی هستند فعلا"تشریف ندارند و من به تازگی به آنجا رفته ام . اما با توجه به اینکه ایشان تازه وارد بودند ولی کاملا"مسلط به سؤالات من جواب دادند. پس از پایان یافتن سؤال و جوابها گفتم می خواهم به طرف صبحگاه بروم شما هم اگر مایل هستید در صبحگاه شرکت کنید. ایشان خوشحال شدند و در بین راه گفتند: خواهشی دارم گفتم :بفرمائید،در خدمت هستم فرمودند: من معاونت پرسنلی را به این خاطر تقبل نمودم که در عملیات شرکت کنم. گفتم : نمی توانم قبول کنم که شما در عملیات شرکت کنید برادر گنج آبادی ناراحت شدند. گفتم :باید با برادر مراد نژاد صحبت کنید.ایشان اجازه ندادند که من به طرف میدان صبحگاه بروم و بعد اشک از چشمانش جاری شد و رفت در همین هنگام گفتم : خدایا شکر ،و بدنم از گریه ایشان لرزید و پیش خود در پیشگاه خدا به خاطر مسؤلیتم ترسیدم بلافاصله به برادر گنج آبادی گفتم : با برادر مراد نژاد به قرارگاه تاکتیکی تشریف بیاورید بعد از اینکه با برادر مراد نژاد آمدند و اجازه رفتن گرفتند در حالیکه خیلی خوشحال بود چند مرتبه گفت :حتما" در عملیات شرکت می کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه