شناسه: 233925

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی طیبه تسبندی: چند سالی بود که مریض بودم و برای رفتن به دکتر سهل انگاری می کردم. تا اینکه یک سال پیش به دکتر مراجعه کردم. دکتر گفت که بیماری ام چیست. خیلی ناراحت بودم. پسرم حامد به اردو رفته بود و کتابی در رابطه با شفا دادن بیماران توسط امام رضا (ع) به او هدیه داده بودند. وقتی آن کتاب را خواندم، گریه ام گرفت. مدتی بود که علی اصغر به خوابم نیامده بود. موقع نماز گفتم:«علی اصغر دیگر به ما سر نمی زنی، ما را فراموش کرده ای، ببین چه حال و روزی دارم.» همان شب خواب دیدم که کنار یادبودی که در بهشت شهدای سبزوار برای او ساخته بودند، با برادرم ایستاده ایم. یکدفعه جنازه اش را نبش قبر کردند. جلو رفتم. جنازه اش از آن زمانی که او را دفن کردند، تکان نخورده بود همان حالت طبیعی خودش را داشت. تا جلو رفتم، چشمانش را باز کرد. فریاد زدم که علی اصغر زنده است. دیدم به من می خندند. او را از قبر بیرون آوردیم. گفت:«چیه؟ چرا این قدر ناراحتی؟» چون جوش می زنی و غصه می خوری مریض شده ای.» به گلویم که از آن رنج می بردم. دستی کشید وگفت:«ناراحت این هم نباش.» از خواب بیدار شدم. بعد از چند روزی برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان رفتم. دکتر گفت:«الحمدالله جواب آزمایش شما، مثبت است و هیچ گونه اثری از بیماری در شما مشاهده نمی شود.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه