شناسه: 235011

شجاعت و شهامت

راوی محمد صفری: دلیل اصرا و پا فشاری عراقی ها برای شکستن خط نجات نیروهای محاصره شده روی ارتفاعات کله قندی بود در سمت راست خط ما یک شیاز بزرگ به عمق 10 متری و عرض 20 متر قرار داشت تنها یک دسته از نیروهای ما آن طرف شیار قرار داشتند و با نیروهای لشکر الحاق کرده بودند شب سوم عملیات بود فرمانده دسته آن طرف شیار تقاضای مهمات کرد و ما هم از طریق ××× تدارکاتی لشکر موضوع را پیگیری کردیم یک خدرو واحد مهمات دست ما را گرفت راننده خودرو مهمات را تا جلوی سنگر فرمانده ای گردان که تقریباً وسط نیروها بود رساند ما ایشان را راهنمایی کردیم و از ایشان خواستیم مهمات را به آن طرف شیار جایی که مهمات در خواست کردند ببرند هوا تاریک بود و تردد با چراغ خاموش انجام می شد . راننده گفت من تا اینجا آمده ام اگر هر کار کنید از اینجا به آن طرف نمی روم بیایید این سویچ ماشین و خودتان مهمات را ببرید شهید کار گر فرمانده گردان ما سویچ را گرفت و پشت فرمان نشست و به من گفت برادر صفری بیا تا با هم راه افتادیم من جلو ماشین پیاده را می رفت و به ماشین فرمان می دادم که به کدام سمت حرکت کند مسیر را ادامه دادیم تا به آن شیار رسیدیم . شیب شیار زیاد بود و عبور از آن دشوار تر لذا سر و صدای زیاد تری برای فرمان دادن لازم بود . این شیار برای ما حکم تنگه احد را داشت تعداد 15 نفر نیروی مناسب برای حفاظت از آن آنجا مستقر کرده بودند اما متاسفانه زمانی که به پائین شیار رسیدیم خبری از نیرو نبود ما مهمات را سریع به دست نیروها رساندیم و برگشتیم شهید کارگر کلت منودش را به من داد و گفت : برو جلو جای سنگر های بچه ها داخل شیار منور بزن نکند عراقی ها سرشان را پایین بیندازند و ما را دور بزنند فاصله ماشین تا محل سنگر حدود 15 متر بیشتر نبود من از شهید کار گر فاصله گرفتم و چند قدم جلو تر رفتم نزدیک سنگرها رسیدیم دس به پشتش زدم و گفتم کو بقیه بچه ها چرا تنهایی اما ناگهان و به طور غیر منتظره با صدای بلنند شنیدم . مأی شراب ، مأی شراب با اسلحهکه از قبل مسلح و آماده بود سریع یک تیر وسط پایش خالی کردم و به او گفتم دستهایت را بالا ببر . اسلحه را از دستش گرفتم و او را به سمت ماشین حرکت دادم . شهید کارگر را صدا زد و گفتم حسین آقا بیا عراق ، بعد او را به داخل سنگر خودمان بردیم این قضیه برای من قیر عادی بود . آن همه سر و صدا و صدای ماشین صدای راه رفتن پای من با همه اینها او چرا متوجه حضور ما نشد . من با خودم فکر می کردم او که می گفت مأی شراب حتماً شراب (مسکر) خورده و مست بوده و چیزی نمی فهمیده است حتی وقتی در داخل سنگر بچه ها می خواستند فانسقه و قمقمه او را باز کنند من به آنها گفتم مواظب باشید قمقمه نجس است داخل آن شراب بوده است اما پس از چند دقیقه که یکی از نیروها کمی عراقی بلد بود او را صدا زدیم تا از او بازجویی کند عراقی گفت من جزء یک تیپ کماندویی و پیاده کوهستان هستم با یک تیم برای شناسایی آمده بودیم . داخل شیار کسی نبود و ما رفتیم شناسایی را انجام دادیم هنگام برگشت من تشنه شده بودم قم قمه را از گالن های شما آب کردم و مشغول آب خوردن بودم که اسیر شدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه