شناسه: 236666

ترک بدی‌ها

به نقل از خواهر شهید:
روزی مادرم؛ در حالی‌که عصبانی بود، وارد خانه شد مجتبی را صدا زد و گفت: «چرا این قدر مغروری و با بچه‌های همسایه رفت و آمد نمی‌کنی؟»
مجتبی با توجه به مادرم نگاه کرد و گفت: «چطور مگه؟»
مادرم جواب داد؛ چون خانم همسایه به من گفت: «که پسر شما به فرزندم بی‌اعتنایی می‌کند.» ایشان چند لحظه صبر کرد، تا مادرم آرام شود. سپس گفت: «پسر همسایه دنبال رفقای نا باب است و سیگار می‌کشد. خیلی سعی کردم، او را متوجه کار اشتباهش بکنم؛ اما قانع نشد. من نیز از رفت‌ وآمد با او صرف نظر کردم.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه