خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی ننه جان پورزن: زمانی که ولی جبهه بود یک شب خواب دیدم که او به خانه آمد و ساکش را بست و لباسهایش را پوشید و آمد کنار من و گفت مادر لباسم پاره است بیا بدوز من هم سوزن را نخ کردم و به او گفتم بیا جلو که سوزن به بدنت نخورد. همین که جلو آمد از خوب بیدار شدم اما بعد از دو روز نامه اش آمد که دادم به پسرم و برایم خواند اما دو خط از نامه را نخوانده بود من هم فهمیدم چه نوشته بود بعد از این که ولی شهید شد و جنازه اش آمد پسرم گفت: مادر ولی در آن نامه ایی که دو خط آن را برایت نخواندم نوشته بود که: مادر جان یک شب که در سنگر نگهبانی بودم در عالم خواب و بیداری دیدم که شهید شده ام به همین مناسبت این نامه را نوشتم تا بدانید که من شهید می شوم و برایم گریه و زاری نکنید من خونم از دیگران رنگین تر نیست .
ثبت دیدگاه