خواب و روياي شهيد
راوی ننه جان پورزن: یک شب خواب دیدم که پسر عزیز شهیدم ولی وارد اطاق شد و مرا صدا زد. گفتم ولی جان ما که غذا خورده ایم اگر غذا نخورده ای کمی غذا مانده برو بخور گفت: نه. مادر من با دوستانم غذا خورده ام آمده ام حال شما را بپرسم و بروم چون دوستانم منتظرند گفتم: چرا با کفش وارد اطاق شده ای فرشها کثیف می شود بعد کفشهایش را نشانم داد و گفت این کفش ها کفشهای معمولی نیست کفشهای من از فرشهای شما تمیز تر است و کف کفشهایش را نشان داد بسیار تمیز و براق بود در همین حال از خواب پریدم و دیدم که از ولی خبری نیست.
ثبت دیدگاه