شناسه: 237282

عشق به جهاد

یک شب جمعه بود که ایشان از مسجد بعد از دعای کمیل به خانه آمد و گفت: «من دیگرباید به جبهه بروم.» ما گفتیم: تو که هنوز پنج روز دیگر مرخصی داری، بگذار مرخصی تو تمام شود بعد به جبهه برگرد. ایشان گفت: « نه باید بروم.» هر چه اصرار کردیم فایده ای نداشت صبح فردا وقتی می خواست به جبهه برود گفت: « مرا حلال کنید، چون ممکن است همدیگر را نبینم.» ایشان رفت و بلافاصله در عملیات خیبر شرکت کرد و به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه