شناسه: 237459

کرامات شهداء بعداز شهادت

راوی حلیمه سبحانی: بعد از یکسال از مفقود الاثر شدن همسرم محمد رضا گذشته بود که ما در روستا یک منزل دیگری خریدیم و وقتی شب اول را در منزل جدید خوابیدیم. آن شب من خواب دیدم که یک اسب سفید از طرف قبله آمد و یک نفر نیز سوار بر آن اسب بود ولی من آن شخص را نشناختم. وارد حیاط شد و پسران شهید که یکی هادی و دیگری مهدی نام داشت، آنها را روی شانه های خود گذاشت و به من گفت: شما باید اسم یکی از فرزندانت را هم اسم شوهرت می گذاشتی. من به او گفتم: نه چون اسم همسرم رضا است و او اسیر شده و برمیگردد. که آن شخص مجدداً براسبش سوار شد و به طرف قبله رفت و من به پشت سرش نگاه کردم که یکمرتبه ناپدید شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه