تلاش و پشتکار
به روایت از محمدعلی بابائیان : درگیری خیلی شده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید و من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط می بردیم و بر می گشتیم. حسن با سرعت رانندگی می کرد تا آمبولانس را که پر از مجروح بود از خط موشک ها و راکت هایی که در اطراف آن به زمین می خورد نجات دهد یک بار در مسیر بازگشت به خط، دو مجروح را دیدم که روی زمین افتاده بودند. حسن از من پرسید: جا داری؟ گفتم: شاید به زور بتوانیم یکی شان را با خودمان ببریم. حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن دو گفت: یکی تان بیایید بالا. یکی از مجروحان که جوان بود با لهجه ی نیشابوری به دیگری گفت: شما برو من می مانم. و دیگری که پیرمرد بود با لهجه ی ترکی گفت: نه شما جوان تری شما برو. هیچ کدام حاضر نشدند سوار شوند حسن گفت: وقت نداریم باید برویم مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند. ممکن است ماشین را هدف قرار دهند. دوباره حرکت کرد: مجروحین را به پشت خط رساندیم. حسن گفت: حالا برویم آن دو نفر را بیاوریم. وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم. دیدیم که هر دو شهید شده اند.
ثبت دیدگاه