شناسه: 239420

امدادهای غیبی

به روایت از حبیب الله عامری : یکبار که پسرم از مرخصی آمده بود گفتم پسرم آنجا (جبهه) چه خبر است؟ گفت پدر چند روز قبل از این که به مرخصی بیایم قرار شد همراه بچه های تخریب به خط بروم، سوار ماشین شدم هنگامی که می خواست ماشین حرکت کند مسئوولمان ماشین را متوقف کرد و مرا صدا زد، گفت آقای عامری شما نمی خواهد همراه بچه ها بروی. گفتم چرا؟ گفت خواب بدی دیده ام بهتر است که شما همراه بچه ها نروید. خلاصه مرا با اصرار پیاده کرد. بعد از ساعتی خبردار شدم که همان ماشینی که قرار بود من نیز همراه آنها بروم روی مین رفته است و همة سرنشینان آن به فیض عظیم شهادت نائل گشته اند، قسمت بوده است که من زنده بمانم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه