خواب و رویای دیگراندر مورد شهید
به روایت از عباسعلی نیک فطرت : یکشب خواب دیدم علیرضا در بیابانی در حالی که شلوارش را تا زانو بالا زده بود، با پای برهنه در حال حرکت است. آب بسیار زلال و تمیزی نیز در زیر پایش جاری بود. حدود پنجاه نفر با لباس نظامی و با وضعیتی شبیه علیرضا در کنار او حرکت می کردند به سمت خانه ای می رفتند در پشت سر این افراد تعدادی خانم و بچه حرکت می کردند من نیز سوار ماشین بودم پس از طی مسافتی از ماشین پیاده شدم و خودم را به علیرضا رساندم صدایش زدم سرش را برگرداند و به من اشاره کرد که او بروم وقتی به او رسیدم گفت تو هم بیا برویم گفتم کجا میروی من نمی توانم همراه شما بیایم زمین پر آب و سنگ است من نمی توانم در این زمین حرکت کنم. گفت تو می توانی سپس به پایش اشاره کرد و گفت پایت را جای پای من بگذار، همه این افرادی که می بینی مانند من به سمت آن خانه حرکت می کنند من به اختیار خودم راه نمی روم پاهایم را کس دیگری حرکت می دهد ناگهان راه من قطع شد ایستادم ولی آن افراد همچنان به حرکت خود در مسیر آن ادامه دادند وسپس از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه