خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از علی محمد عامری : بار آخری که برادرم به مرخصی آمده بود شب همراه او به مسجد رفتیم درمسجد دعای جوشن کبیر می خواندند .من به علت خستگی همانطورکه کنار دیوار نشسته بودم خوابم برد. درخواب دیدم که ماه رمضان است و علیرضا پیشم آمد درحالی که صورتش زخمی و سوخته بود سوختگی های روی صورتش نشان از آثار خمپاره و موج انفجار بود .به من گفت : برادرکلید منزل را به من بده .گفتم کلید دست مادراست.گفت : از او بگیر و کلید را به من بده سپس خداحافظی کرد از خواب بیدار شدم علیرضا به خانه رفته بود. وقتی به خانه رسیدم علیرضا درحال خوردن میوه بود خوابم را برای برادرم تعریف کردم علیرضا خوشه انگوری را که دردستش بود به زمین گذاشت ودیگر نخوردو حرفی هم نزد وفردای آن زوز عازم جبهه شد و دیگر برنگشت.
ثبت دیدگاه