محبت و مهربانی
به روایت از ربابه عامری : علیرضا عامری یادم است یک روز که می خواستم به مدرسه بروم مشقهایم را ننوشته بودم ، شروع به گریه کردم .از هر کدام از برادرهایم که کمک خواستم اعتنایی نکردند و دنبال کار خود رفتند .فقط علیرضا بود که به من گفت: خواهر جان چه شده است ؟ چرا گریه می کنی ؟ گفتم : مشقهایم را ننوشته ام و معلمم مرا کتک خواهد زد .بعد علیرضا گفت: بگذار من سریع برایت مربع هایش را بکشم (درس ریاضی بود ) گفتم : اگر آموزگارم متوجه شود مرا تنبیه می کند .گفت: من برایت مربع هایش را می کشم اعداد داخلش را خودت بنویس .خلاصه یادم است علیرضا با مهربانی و حوصله ی زیاد کمکم کرد و تکالیفم را انجام دادم خوشبختانه معلم نیز متوجه نشد.ولی من مهربانی علیرضا را فراموش نمی کنم .
ثبت دیدگاه